شعرهای اشرف گیلانی

حبر نداشتی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ای که آبتون رقیق و پشتتون ضعیف!
این کمر شما رو که پدر نمی کنه!
ای زنای تخمکای سست نیمه جون!
خون حِیضتون مگه اثر نمی کنه؟!
.
.
.
پا به پای من بیا که باز از سرت
گیج رفته بودم و خبر نداشتی
خواستم که عاشقم بشی ولی نشد!
حس و حال درد و دردسر نداشتی!

تووی مغز من صدای سوت یک پلیس...
جیغ می زدم که : (( آدما! ولم کنین))
صورتم شبیه سایه های مرده است
گریه می شدم که : (( گریه ها! ولم کنین))

گوش می شدم که بشنوم. سکوت بود!
پس کیا خیال داد و گریه داشتن؟!!!
خواستم صدا بشم گلووم خشک شد
توی گوش های بسته پنبه کاشتن!

شعر می شدم که واژه ها صدا بشن
ترس جزئی از حرارت قلم شده
خود خوری و خودخوری و خودخوری و...داد!
وزن این صدای نیمه خسته کم شده!

خواستم بگم که : (( پس کجاست دستتون؟))
دست روی زخمی دلم گذاشتن
دستمو دراز کردم و کسی نبود
دست، در لباس زیر هم گذاشتن!!!

خواستم بگم که خسته ام که نیستم!
بودم و تموم بودنم هواااار بود
استرس... مدام استرس... مدام درد
غم چقدر نارفیق و نا به کار بود!
.
.
.
بچه تون نمیشه؟! نه! خوشا به حالمون
حال دکترای قصه حال کیف بود!
مارمولکای نسل مارمولکی!
انقراض دایناسورا چه حیف بود!
.....
...
..
.
پا به پای من بیا رفیق راه من!
حیف شد که حال دردسر نداشتی
خط به خط شعرهای من پر از تو بود
عاشقت شدم ولی خبر نداشتی

اشرف گیلانی

   + مری ; ٦:٥٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٤/٦
comment نظرات ()