شعرهای اشرف گیلانی

نیمه شب

باز از شکم به زیر شکم... ای داد! در حلقشان هجوم سه پستان بود

در وهمشان شریک خدا بودند در وهمشان صدای نیستان بود!

بابا رسید و دختر خود را کرد  بانوی خانه هم خر خود را کرد

چیزی که نیمه شب به قفس بردیم  خورشید نیمه جان زمستان بود

 

باز از شکم به زیر شکم... ای داد! از پنجره به محکمِ در خوردیم

در سنگ ها خیال صبوری مرد تا از درخت،زخم تبر خوردیم

سرهای ما دچار شکستن بود لب هایمان در عادت بستن بود

موی زهار آلتشان هم نیست خونی که ما به درد جگر خوردیم

 

بابا رسید و دختر خود را کرد  ما خیل ساکتان و خموشانیم

در دیگ های تشنه به جز سر نیست  شب را کجای قصه بجوشانیم؟

چشم از تمام حادثه ها بستن  لب را به روی هرچه صدا بستن

تا لُختی همیشه ی دنیا را  با برگ های مرده بپوشانیم

 

بابا رسید – قصه به خون افتاد- در التماسِ دختر خود خوابید

بانوی خانه در هوسی گم بود  دیوانه وااار با خر خود خوابید!

آدم شدیم و باورمان شک کرد حتی کلاهِ بر سر مان شک کرد

وای از برادری که به حکم شرع در ترس و لرز خواهر خود خوابید!

 

بودن نبودن! این غم دنیا نیست از آمدن به سوی عدم... ای داد!

مردان قصه در بغل یک غول زن های قصه در دل هم... ای داد!

خورشید نیمه جان زمستان مرد  با فکرشان صدای نیستان مرد

در بستری شریک خدا بودند باز از شکم به زیر شکم... ای داد!

 

اشرف گیلانی

   + مری ; ٢:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٢/۳۱
comment نظرات ()