شعرهای اشرف گیلانی

 

 

 



من چرک و خون پس دادم از زخمی که در شعرم فرو می شد پس از فریاد
با چرک و خون زخم هایم با نگاه تند زندانبان سخن گفتم
از چشم خیس خلق می باریدم و از چشم قحطی دیده ی باران!
من با گلوی تشنه از دلواپسی های پس از عصیان سخن گفتم 

 

 

من زخم روی گردن هر مشت خونین را که می لرزید، بوسیدم
مرداب از این خاک بی حرکت به سمت شور اقیانوس جاری بود
من بسترم را تکیه گاه مشت های محکم کوبنده تر کردم
ماه از تبار روشنایی بود و در خاکستر ققنوس جاری بود

 

 

ما : زخم ها در جستجوی رود؟!!! ...نه! دریاچه های پر نمک بودیم
ما : زخم ها با استخوان هایی که از ما زنده تر می شد، سفر کردیم
این زخم بد از چسب ها و واژه های عاشق تسکین تنفر داشت!
ما : زخم ها هر تیغ و هر شمشیر را که دردسر می شد، خبر کردیم 

 

باید خطر می کرد این دنیای در حال فروپاشی که عصیان کرد!
دیوارهای خانه مان از خون هر مشتی که بالا رفت، رنگین شد
ای توده های کاه! باید بیشتر از هرچه باد آمد به طوفان رفت
این شعله ی خاموش پوشالی از آن روزی که ترسیدیم سنگین شد!



   + مری ; ٦:٢٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٦/۸/۱٤
comment نظرات ()