شعرهای اشرف گیلانی

بیست و پنج بهمن ماه

بیست و پنج بهمن ماه روسریّ سبزم را
از کمد درآوردم . وقت، وقت رفتن بود
رفتم از قفس بیرون تووی کوچه ها دیدم 
سایه ها فراوان اند فکر نور با من بود

بیست و پنج بهمن ماه رفتم از قفس بیرون
روسری سبزم را غرق خون بغل کردم
در سرم خیالی بود : (( روز خوب در راه است))
ترس و ناامیدی را باااااز بی محل کردم

رفتم از قفس بیرون سایه ها مرا دیدند
نور بی رمق، می مرد. مرگ، نابرابر شد!
روز مردن ژاله روز مرگ مختاری
واااای بال پروازم تووی کوچه پرپر شد

من به چشم خود دیدم آسمان زمین افتاد
سایه های مرموزی در همیشه پیدا بود
خون به سنگ ها پاشید شیشه ها ترک برداشت
روز خنده ی شیطان، در بهشت زهرا بود

من به چشم خود دیدم آخرین امیدم را
زرد و خسته و غمگین تووی کوچه ها می گشت
این صدای جان دادن در دل خیابان هاست
در تمام میدان ها نحس این صدا می گشت

روز مردن سهراب رووی دست رستم را
من به چشم خود دیدم راه روبرویی نیست!
گرچه شمع ها خاموش گرچه کوچه ها تاریک
من به نور پابندم گرچه کورسویی نیست

روز اول حصر و روز حصر پرواز است
ای قفس ! ترحم کن آن ستاره از من بود
بااااد از سرم افتاد روز بد چه عمری داشت!
روز مرگ باورها بیست و پنج بهمن بود

 

اشرف گیلانی

   + مری ; ٢:٠٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٢/۳۱
comment نظرات ()

نیمه شب

باز از شکم به زیر شکم... ای داد! در حلقشان هجوم سه پستان بود

در وهمشان شریک خدا بودند در وهمشان صدای نیستان بود!

بابا رسید و دختر خود را کرد  بانوی خانه هم خر خود را کرد

چیزی که نیمه شب به قفس بردیم  خورشید نیمه جان زمستان بود

 

باز از شکم به زیر شکم... ای داد! از پنجره به محکمِ در خوردیم

در سنگ ها خیال صبوری مرد تا از درخت،زخم تبر خوردیم

سرهای ما دچار شکستن بود لب هایمان در عادت بستن بود

موی زهار آلتشان هم نیست خونی که ما به درد جگر خوردیم

 

بابا رسید و دختر خود را کرد  ما خیل ساکتان و خموشانیم

در دیگ های تشنه به جز سر نیست  شب را کجای قصه بجوشانیم؟

چشم از تمام حادثه ها بستن  لب را به روی هرچه صدا بستن

تا لُختی همیشه ی دنیا را  با برگ های مرده بپوشانیم

 

بابا رسید – قصه به خون افتاد- در التماسِ دختر خود خوابید

بانوی خانه در هوسی گم بود  دیوانه وااار با خر خود خوابید!

آدم شدیم و باورمان شک کرد حتی کلاهِ بر سر مان شک کرد

وای از برادری که به حکم شرع در ترس و لرز خواهر خود خوابید!

 

بودن نبودن! این غم دنیا نیست از آمدن به سوی عدم... ای داد!

مردان قصه در بغل یک غول زن های قصه در دل هم... ای داد!

خورشید نیمه جان زمستان مرد  با فکرشان صدای نیستان مرد

در بستری شریک خدا بودند باز از شکم به زیر شکم... ای داد!

 

اشرف گیلانی

   + مری ; ٢:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٢/۳۱
comment نظرات ()