شعرهای اشرف گیلانی

 

 

حرف من از سیب نیفتاده بود جاذبه از پشت تنم را فشرد

دست کسی پیرهنم را فشرد داد کشیدم: نیوتن را زدند!

کار به تفتیش عقاید رسید با من از این حادثه بیرون بیا

تحت نظر داشت تو را و مرا رد خطوط تلفن را زدند!

 

 

بیشتر از قبل خودت را بپا! این همه در معرض "هم" بوده ایم

در همه جا تحت ستم بوده ایم.  ما : هوس کهنه ی پنهان شدن

گریه ی حضار پس از خستگی! اشک، چه بیچاره و بی ارزش است

در سر من بس که پر از لرزش است میل عجیبی ست به ویران شده!

 

 

جمعیتی گنگ به جا مانده و هیچ! قبل تر از آنکه شنیدن شوم

زود تکانم بده تا " من " شوم سقف فرو آمده بر اختگان

زخم عمیقی ست ته قلب من گرچه شب و شب زده تکراری است

زخم من از شدت بیداری است چسب نچسبیده به خون لختگان!

 

 

تحت نظر داشت تو را و مرا رد خطوط از تو به من می رسد

حرف به حرفش به سخن می رسد سعی نکن آخ! خرابش کنی

دور شو از وسوسه ی راهزن! صف شکن! این گریه ی بی چارگی ست

توده ی چربی شکم بارگی ست توده ی یخ نیست که آبش کنی!

 

 

خسته ام از رنج فرومایگان دور شو از بی رگی برگ ها

دور شو از زنده ی دق مرگ ها راه نمردن به کجا ختم شد؟

خسته ای از رنج فرومایگان خسته ی بدنامی این ننگ ها

غلغله ی ممتد الدنگ ها دل نسپردن به کجا ختم شد؟!

 

 

جاذبه! از پشت مرا هل نده خاک من از چاله و از چاه ، پرُ

از غم گم گشتن و بیراه، پُر خاک ِ مرا به نیوتن لو نده

حرف به حرف از دهنم خون چکید معنی سرسبزی بسیار را

رمز نگاه من و دیوار را پشت خطوط تلفن لو نده

   + مری ; ۳:٤٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٦/۱/٧
comment نظرات ()

 

 

گیج از فضولات بدن سرگرم مالیدن!

با نفرت از اسهالیان فریاد قی کردم

آخور به آخور گشتم از آینده نامش را

دیوار را تا انتهای جمله هی کردم!

 

 

تلقین حس زیستن در سایه ی آتش!

آتش نشان دیوانه شد بر دفترم افتاد

تلقین حس پر زدن پشت سر میله

من ایستادم نعره سر دادم که بادا باد!

 

 

تفویض حق زندگی جایی که مردن نیست!

امکان سقط فکر من وقتی بیندیشد

می چرخد از یک پاشنه بر خالی شعرم

"دال" عجیب ضد زن وقتی بیندیشد!

 

 

افسون این مدلول را این لول را این "لام"

سهم خودت را از الف بردار و نیمم کن

می هضمم این اندوه این درد را " ما" را

من را بزن به کوچه های چپ عقیمم کن!

 

 

گیج از فضولات بدن هاشان که تن هاشان

سرگرم لذت بردن از هر لحظه آن کردن

با گفتگو بی گفتگو با واژه بی واژه

باید سلاح دیگری را امتحان کردن

.

.

.

در کارزار مشت بسته با سر خالی

حقی به جز اعدام بر گردن نمی ماند

شاعر! برو در بین ناکث ها و جاکش ها

دیگر مجال گفتگو کردن نمی ماند!

 

 

 

   + مری ; ۳:٤٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٦/۱/٧
comment نظرات ()

 

آمد بھار تا کھ فضا را عوض کند
با رنگ سبز روی سر شاخھ ھا کشید
آرام و بی صدا بھ دل شب نفوذ کرد
با دست روی شانھ ی غمگین ما کشید
 

می خواست بااااز مژده دھد می توان ھنوز
از روزھای خوب، بدون ھراس گفت
از شب کھ در تصور جنگل قشنگ بود
از بال و از پرنده ی بی التماس گفت
 
 
 
می خواست مژده ای بدھد شھر مرده را
می خواست خنده بر لب مردم عیان شود
شر و بدی تمام جھان را گرفتھ بود
می خواست باز ھرچھ کھ خوب است، آن شود!
 

آمد میان شھر قدم زد کھ دید...وای!
این مردم تکیده بھ شب خو گرفتھ اند
با این جنازه ھا ھوسی از بھار نیست
این لاشھ ھا میان قفس بو گرفتھ اند
 

چشمش سیاه شد نفسش ناگھان گرفت
قلبش بھ درد آمد و در خود سقوط کرد
دستانش از امید رھایی رھا شدند
از ھرچھ بود و ھرچھ کھ می شد سقوط کرد!
.
.ما مرده ایم در دل شب .بی خیال نور!
با دست ھای بستھ بھ دیوار می زنیم
از خفت غمی ست کھ در ما نشستھ است
بر پیکر بھـــــار اگر زار می زنیم
 

   + مری ; ٥:٢٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۱٢/٢٧
comment نظرات ()

 

سوراخ من که پر شده از موش و گوش ها
روی دریچه ام همه جا در گذاشتند
گفتند:هرزه ام! به خدا راست گفته اند!!!
 بر دامن شفاعت من سر گذاشتند

 

 

یک عنکبوت پیر که خم شد رسالتش؛
یک عنکبوت پیر که از غار خسته بود؛
در آرزوی بستر من زجر می کشید
 بر شیشه ی بکارت من تار بسته بود

 

 

شب لمس می کند بدنم را به هر طریق
هشدار می دهد که مبادا بایستم
تحریک می کند تن من دست باد را
 عریان تر از درخت زمستان که نیستم!

 

 

در انتظار پاسخ یکباره از سکوت؛
واجب تر از تمام جواب سلام ها؛
گفتند:هرزه ام! به تنم دست می برند
 شلاق می زنند مرا ناتمام ها

 

 

قامت به نام پیرهنم بسته اند باز
هر لحظه لحظه بر تن من سجده می کنند
دارند از نجاست من حرف می زنند!!!
 بر لکه های دامن من سجده می کنند

   + مری ; ٥:۱٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۱٢/٢٧
comment نظرات ()

 

 

ای لکه ی ننگ مانده برجا! ما مشت گره نکرده هستیم

پیشانی آب را شکستیم از برکه چه انتظار داری؟

پاکیزگی نَفَس حرام است! ماهی به هوای ماه برخاست

یک لشگر نیمه راه برخاست با مرده ی ما چه کار داری؟!

 

 

برخاستن از گلوی فریاد؟! آرام بگیر تا بخوابیم

ای ننگ! بمیر تا بخوابیم این خانه تکاندنش محال است

من داخل غار را ندیدم! گفتند نخور غم جهان را

اندوه به خواب رفتگان را در متن، کشاندنش محال است

 

 

در حاشیه باش و زندگی کن! من مرده تو زنده! دست بردار

ای لکه ی ننگ! خوب بشمار در خواب اوین ستاره ای نیست

ما را چه به این  ترقه بازی؟! با لشگر مرگ، جنگ کردیم

تمکین به تن تفنگ کردیم ما شب زده ایم و چاره ای نیست

 

 

دیوانه ی چارشنبه سوری! از سوزش چشم های یونس

از آتش هولناک تونس در خاطره هایشان نمانده

یاد تو نکرده را فراموش! با سوختن ستاره در شب

با خوردن قرص های هر شب از نام و نشان، نشان نمانده!

 

 

ما را چه به این ترقه بازی؟!  آتش زده اند ماه را آه!

دل سوخته! بی پناه! ای ماه! باید که بسوزی و بسازی

خود سوزی یک جوان – که بودیم ما در کف خون بوعزیزی-

باید که بدون هیچ چیزی بازی ّ نکرده را ببازی!

 

 

برخاستم  از گلوی فریاد... ای لکه ی ننگ روی دیوار!

دست از سر بی اشاره بردار ای وای به درد بی خیالی!

در متن نشسته ام به مردن ای رد به جای مانده از خون!

ما را به جنون کشانده از خون! من معترضم به خشکسالی

   + مری ; ۳:٢٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۱٢/٢٥
comment نظرات ()

 

تازگی ها پر از ترس تازه... زل زدم تا خودم را نوشتم

پاره کردم تو را تا نوشتم شعر غمگین بیچاره ی من!

نه! مجابم نکن بیش از این ها از تکان های ناخورده گیجم!

بدتر از خاک پاخورده گیجم! خسته ام خسته گهواره ی من!

 

یاری ام کن که قدری بخوابم.درد ناجوری بی حالی ات را

 سرزمین های اشغالی ات را حس نکردند و آواز خواندند!

از یمن تا حلب تا فلسطین هرچه گشتم امیدی ندیدم

گرچه دلشوره دیدی، ندیدم! با چه رویی مرا از تو راندند؟!

 

 

با چه رویی... ولی صبر کردم تا مگر اتفاقی بیفتد

پشت در اتفاقی بیفتد – فرض کردم که افتادنی هست!-

اتفاقی که باید  نیفتاد! پر تنش مضطرب بی محابا

پایم از جاده پرسید: آیا جان مشتاق جان دادنی هست؟!

 

 

ای علامت! سوال قدیمی! ترسم از ترس زندان تو را کشت

شعله ای در زمستان تو را کشت گشتم اما بهاری ندیدم

از گل یخ به آتش نشان ها! چوب کبریت و انبار باروت

هر قدم نعش و تکبیر و تابوت از کسی دست یاری ندیدم!

 

 

تا فلسطین به چنگ تب افتاد! سوزشی در گلوی اوین بود

پای هر عابری روی مین بود لذتی از تو بر پوست دارم

لذت ناشی از زخم خوردن! زخم این شعر خسته عفونی ست

من تمام جهان را که خونی ست مثل خاک وطن دوست دارم!

 

 

در نهایت رسیدم به اینجا! پیچ و خم های بسیار دیدم

بی جهت تا ته خط رسیدم؟!!! جاده افسوس! سُرخوردنی نیست

باید از این زمستان گذرکرد در شب سوز و سرمای بی حد

در هوایی چنین راکد و بد جان سالم به در بردنی نیست!

 

   + مری ; ۳:٢٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۱٢/٢٥
comment نظرات ()

 

خون گریه روی شانه های خیس نیشابور
خون گریه روی دامن خیس سمرقندم
خون گریه با چشمان ماتمدیده ی خوارزم
دارم به ریش بسته ی تاریخ می خندم!

ویران کنید این سقف را از بیخ و بن، شاید
خورشید از جایی به ماهی نیست برگردد
خوارزمشاه از دنده ی لج، کج کند خود را
چنگیز از راهی که راهی نیست بر گردد

درگیر و دار لذت قصاب با چاقو
سخت است گرگ ناقلا همسایه ات باشد
پایین بیا ای پای خسته! از خر شیطان
از اصل می افتی اگر خر دایه ات باشد!

از زخم بیهق تا تن بیهوش نیشابور
از زخم بغداد از گلوی مرو می خوانم
با رخش رستم خنجر صباح در دستم
تا یک جنون تازه تا تاریخ می رانم!

از سایه ی خونخوارها روی رگ تفلیس
این دشت را از یورش طوفان نترسانید
ما لشکری از هیچ چی از هرچه بادا باد
اجساد ما را از هلاکوخان نترسانید

خورشید سرد بی رمق آینده را سوزاند
شب لاشه ی تاریخ را انداخت بر پشتم
از گریه ی هامون به روی شانه ی کارون!
باریدم و باریده شد فریاد از مشتم

   + مری ; ٥:٥٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۱۱/٢٩
comment نظرات ()

 

 

 

ای بهار آزادی!

آه!سرد نمناکم! حسرت اسفناکم!هرچه آبرو رفته

پیش چشم گریانت

زخم و رنج و خونابه شیشه های نوشابهدر زمین فرو رفته

خواستم که شعرم را

خنده ات بلرزاند دست های سردم را دست تو بپوشاند

آه! باورش سخت است

بی اجازه از شادی لای درز آزادیزخم، مو به مو رفته!

 

 

 

ای بهار آزادی!

دیده ای صدایت را رنج شانه هایت رادرد من بلرزاند؟

شاخه ی رها مانده!

باد را نوازش کن از گلوله خواهش کنتا تو را بسوزاند!

مترو بغض داغش را

روی چشم ما تف کردایستگاه کهریزک در کجا توقف کرد؟

روی شانه ی جنگل!

گریه کن در آغوشم شاخه ی کفن پوشم!هیچ کس نمی ماند

 

 

 

قطره قطره اقیانوس

ای ستاره!داغم کن داغدار باغم کنگریه دردسرزا نیست

بی صدایی مطلق!

خط به خط جنون دارم صبر کن که بشمارمبغض من خبر زا نیست!

جای پنج انگشتم

روی شیشه ها مانده پای سست جاماندهبی اجازه خشکش زد

شعله شعله ویرانی

شاخه ها! هراسیدید؟!آه! پس نمی دانیدکه تبر خطرزا نیست!

 

 

 

ای بهار آزادی!

یک تن از کبودی ها در هوای دودی هادست زنده دان باز است!

زل بزن به این میدان:

گرچه یکصدا در بند می روند و می آیند!مشت عابران باز است

مترو از تکان افتاد

یک نفر به آرامی ناله کرد در گوشم: انقلاب اسلامی

بعد هم صدا برگشت.

پرده و نجنبیدن؟! شاخه ها و خوابیدن؟!راه نردبان باز است

 

 

 

زخم و رنج و خون در تو

خط به خط جنون در توماه سرنگون! در تو ابر گریه خیزی نیست

کوچه کوچه تاریکی

زل بزن به این میدان ای حضور بی سامان!درد ما غریزی نیست؟!

دست های بیچاره!

من دعا نمی خواهم جز نجابت یاری از شما نمی خواهم

هر جهت که می کوچیم

یک ستاره گل کرده پشت پلک این پرده شک نکن که چیزی نیست!

 

 

 

این صدای یک نسل است

– گرچه در خودش مرده از ستاره سَرخوردهگم شده است در یک آه!

شهر، رو به ویرانی ست

ای شروع طوفان زا! زار می زنم اما سر نمی بَرم در چاه

سبز می شوم در تو

ای بهار آزادی! "ما" سکوت مطلق بود حرف یادمان دادی

خط به خط جنون از تو:

داستان پر دردی ست شرح ناجوانمردی ست بیست و پنج  بهمن ماه

   + مری ; ٧:٢٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۱۱/٢٥
comment نظرات ()
← صفحه بعد