شعرهای اشرف گیلانی

 

 

فرعون نگاه کرد به بالا در آسمان:

(( آاای ای خدای از همه جا بی خبر!  بخواب

اینجا تمام شهر، گرفتار وهم توست

آسوده باش و راحت و بی درد سر بخواب))

 

در زیر و روی شهر،کسی مکث کرد و بعد

دیدیم وقت غسل جنابت رسیده بود

در خواب های قاهره کل می زدند و جیغ!

اهرام مصر، حجله ی در خون تپیده بود

 

خون می چکید از نَفَس آسمان به شهر

ما دشت های تشنه ی باران ندیده ایم؟!!!

چوپان به گله گفت: ((خدایی نمانده است

ما گرگ های خسته ی پالان ندیده ام))

 

جز زوزه های باد، صدایی نمی رسید

خون در تمام شهر، به دیوار مانده بود

اهرام مصر، قاهره، میدان غرق خون...

چشمان خیس شهر، که بیدار مانده بود

.

.

.

آاای ای خدای از همه جا بی خبر! بگو

با مومنان که این همه خون ریختن بس است!

خون می چکد دوباره  دل آسمان پُر است

خیل پرنده در قفس آویختن بس است!

   + مری ; ٦:٠۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٦/٢/٦
comment نظرات ()

 

 

با چه کسی؟ از چه کسی؟... صبر کن!

دشت، پر از مور و ملخ می شود

سرب مذاب از دل آتشفشان

منتخب توده ی یخ می شود!

 

 

توده ی یخ؟! توده ی شن! کوه کاه!

خاطرم از خاک پریشان تر است

این گره ی بسته به پای زمین

از همه ی شهر، خیابان تر است

 

 

با چه کسی؟ از چه کسی؟ گوش کن

خون چه نجیبانه کمک خواسته

تیغ حرامی رگ این شهر را

با همه ی دوز و کلک خواسته

 

 

با چه کسی از تو بگویم رفیق!

در دل من رنج پریشانی ات

سنگ ترین سنگ ترین حادثه

آمد و کوبید به پیشانی ات

 

 

از چه کسی با تو بگویم رفیق!

شاکی ام از هرکه به راه من است

آه! دلم خواست که کاری کنم

اینکه دلم خواست گناه من است؟!

 

 

دشت،پر از مور و ملخ ما ولی

چند رگ ِ منتظر ِ زیر ِکشت

خاطره کن غصه ی خرداد را

ای شب تب کرده ی اردیبهشت!

 

 

آب که از سر برود رفته است

خونی ما را هوس تیغ کن

آی! بیا! شاهرگ شهر را

در وسط حادثه تبلیغ کن

 

 

   + مری ; ٥:٥۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٦/٢/٦
comment نظرات ()

 

 

لباس را جدا کن از تنت گل من!

لباس را بکن بگو کجای کاری!
تنت جهان ناشناس نیست، خوابی؟!
 خبر رسیده زیر پیرهن چه داری!

 

 

نشانی از دو تا ستاره بر تن توست
دو قصه عجیب در شب شنیدن
دو تا پرنده گیر کرده در اسارت
 دو تا انار رشد کرده محض چیدن

 

 

نشسته یک کلاغ تووی سینه بندت
خبر رسیده میهمان خوانده داری
خبر رسیده دست های زائران را
 بدون حاجت و شفا نمی گذاری!

 

 

به من چه اشک های آسمان چه رنگ است
به من چه نام ابر را صدا نکردند
به من چه وحشت از بیانیه ، به من چه
 مذاکرات بی نتیجه را نکردند!

 

 

به من چه سرزمین جیغ های گربه
نه طعمه های موش گیر، مار دارد!
به من چه شهر سر سپرده در سیاهی
 سحر که می شود هراس دار دارد

 

 

خبر رسیده از فضای سینه بندت
تویی که هیچ جا به فکر من نبودی
من اهل گفتن و مذاکره نبودم
 تو اهل جنگ های تن به تن نبودی

 

 

چقدر زل زدن به جنگ و زخم و کشتار
مرا بکار روبروی سینه بندت
به من که گوشم از صدای ضجه پر بود
 بگو خبر چه مانده توی سینه بندت؟

 

 

هوا- هوای پاک زیستن نمانده-
کجای دشت را درخت می نشانند؟
.
.
.
و سینه هات – این عقاب های آزاد-
 مرا؟! که شهر را به بند می کشانند

   + مری ; ٥:۳٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٦/۱/۱٧
comment نظرات ()

 

 

 

لب از دست حلب بر لب فشردم خان ِ شیخون را!

چه بی پروا رها بودیم در شب های یکدیگر

هوا پس بود و بوی پاچه های پخته می آمد

و لب دادیم و خون خوردیم از لب های یکدیگر!

 

و خون خوردیم و بوی خون نمی دادند آدم ها!

شب ِ شب بود و از آن دورها آوای ماه آمد

جگرها پاره پاره سینه ها دل سوخته ای وای!

صدای گریه از خون بازی کشتارگاه آمد

 

-و آدم ها سوار سایه ای بودند و می گشتند

اجابت کردن "تن" ها که آزادند بی معنی ست-

جسد روی جسد از کشته هامان خیمه بر پا شد

چرا تمکین به تن هایی که افتادند بی معنی ست؟!

 

زبان ِ قاصر از شرح بیان آنچه پیش آمد

زبان بسته ی این خاک خونین را نمی فهمند

سبک سرها و خالی مغزها لب تا لب از تب، پر!

ولی این شانه ی از غصه سنگین را نمی فهمند

 

 

کسی با مهره های اشتباهی ماتمان کرده!

در این شطرنج ما سربازهایی بی نشان بودیم

سران با همسران و ناسران در گوشه ی آخور!

و ما سرگرمی هر روزه ی خودکامگان بودیم

 

   + مری ; ٥:۱٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٦/۱/۱٧
comment نظرات ()

 

 

حرف من از سیب نیفتاده بود جاذبه از پشت تنم را فشرد

دست کسی پیرهنم را فشرد داد کشیدم: نیوتن را زدند!

کار به تفتیش عقاید رسید با من از این حادثه بیرون بیا

تحت نظر داشت تو را و مرا رد خطوط تلفن را زدند!

 

 

بیشتر از قبل خودت را بپا! این همه در معرض "هم" بوده ایم

در همه جا تحت ستم بوده ایم.  ما : هوس کهنه ی پنهان شدن

گریه ی حضار پس از خستگی! اشک، چه بیچاره و بی ارزش است

در سر من بس که پر از لرزش است میل عجیبی ست به ویران شدن!

 

 

جمعیتی گنگ به جا ماند و هیچ! قبل تر از آنکه شنیدن شوم

زود تکانم بده تا " من " شوم سقف فرو آمده بر اختگان

زخم عمیقی ست ته قلب من گرچه شب و شب زده تکراری است

زخم من از شدت بیداری است چسب نچسبیده به خون لختگان!

 

 

تحت نظر داشت تو را و مرا رد خطوط از تو به من می رسد

حرف به حرفش به سخن می رسد سعی نکن آخ! خرابش کنی

دور شو از وسوسه ی راهزن! صف شکن! این گریه ی بی چارگی ست

توده ی چربی شکم بارگی ست توده ی یخ نیست که آبش کنی!

 

 

خسته ام از رنج فرومایگان دور شو از بی رگی برگ ها

دور شو از زنده ی دق مرگ ها راه نمردن به کجا ختم شد؟

خسته ای از رنج فرومایگان خسته ی بدنامی این ننگ ها

غلغله ی ممتد الدنگ ها دل نسپردن به کجا ختم شد؟!

 

 

جاذبه! از پشت مرا هل نده خاک من از چاله و از چاه ، پرُ

از غم گم گشتن و بیراه، پُر خاک ِ مرا به نیوتن لو نده

حرف به حرف از دهنم خون چکید معنی سرسبزی بسیار را

رمز نگاه من و دیوار را پشت خطوط تلفن لو نده

   + مری ; ۳:٤٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٦/۱/٧
comment نظرات ()

 

 

گیج از فضولات بدن سرگرم مالیدن!

با نفرت از اسهالیان فریاد قی کردم

آخور به آخور گشتم از آینده نامش را

دیوار را تا انتهای جمله هی کردم!

 

 

تلقین حس زیستن در سایه ی آتش!

آتش نشان دیوانه شد بر دفترم افتاد

تلقین حس پر زدن پشت سر میله

من ایستادم نعره سر دادم که بادا باد!

 

 

تفویض حق زندگی جایی که مردن نیست!

امکان سقط فکر من وقتی بیندیشد

می چرخد از یک پاشنه بر خالی شعرم

"دال" عجیب ضد زن وقتی بیندیشد!

 

 

افسون این مدلول را این لول را این "لام"

سهم خودت را از الف بردار و نیمم کن

می هضمم این اندوه این درد را " ما" را

من را بزن به کوچه های چپ عقیمم کن!

 

 

گیج از فضولات بدن هاشان که تن هاشان

سرگرم لذت بردن از هر لحظه آن کردن

با گفتگو بی گفتگو با واژه بی واژه

باید سلاح دیگری را امتحان کردن

.

.

.

در کارزار مشت بسته با سر خالی

حقی به جز اعدام بر گردن نمی ماند

شاعر! برو در بین ناکث ها و جاکش ها

دیگر مجال گفتگو کردن نمی ماند!

 

 

 

   + مری ; ۳:٤٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٦/۱/٧
comment نظرات ()

 

آمد بھار تا کھ فضا را عوض کند
با رنگ سبز روی سر شاخھ ھا کشید
آرام و بی صدا بھ دل شب نفوذ کرد
با دست روی شانھ ی غمگین ما کشید
 

می خواست بااااز مژده دھد می توان ھنوز
از روزھای خوب، بدون ھراس گفت
از شب کھ در تصور جنگل قشنگ بود
از بال و از پرنده ی بی التماس گفت
 
 
 
می خواست مژده ای بدھد شھر مرده را
می خواست خنده بر لب مردم عیان شود
شر و بدی تمام جھان را گرفتھ بود
می خواست باز ھرچھ کھ خوب است، آن شود!
 

آمد میان شھر قدم زد کھ دید...وای!
این مردم تکیده بھ شب خو گرفتھ اند
با این جنازه ھا ھوسی از بھار نیست
این لاشھ ھا میان قفس بو گرفتھ اند
 

چشمش سیاه شد نفسش ناگھان گرفت
قلبش بھ درد آمد و در خود سقوط کرد
دستانش از امید رھایی رھا شدند
از ھرچھ بود و ھرچھ کھ می شد سقوط کرد!
.
.ما مرده ایم در دل شب .بی خیال نور!
با دست ھای بستھ بھ دیوار می زنیم
از خفت غمی ست کھ در ما نشستھ است
بر پیکر بھـــــار اگر زار می زنیم
 

   + مری ; ٥:٢٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۱٢/٢٧
comment نظرات ()

 

سوراخ من که پر شده از موش و گوش ها
روی دریچه ام همه جا در گذاشتند
گفتند:هرزه ام! به خدا راست گفته اند!!!
 بر دامن شفاعت من سر گذاشتند

 

 

یک عنکبوت پیر که خم شد رسالتش؛
یک عنکبوت پیر که از غار خسته بود؛
در آرزوی بستر من زجر می کشید
 بر شیشه ی بکارت من تار بسته بود

 

 

شب لمس می کند بدنم را به هر طریق
هشدار می دهد که مبادا بایستم
تحریک می کند تن من دست باد را
 عریان تر از درخت زمستان که نیستم!

 

 

در انتظار پاسخ یکباره از سکوت؛
واجب تر از تمام جواب سلام ها؛
گفتند:هرزه ام! به تنم دست می برند
 شلاق می زنند مرا ناتمام ها

 

 

قامت به نام پیرهنم بسته اند باز
هر لحظه لحظه بر تن من سجده می کنند
دارند از نجاست من حرف می زنند!!!
 بر لکه های دامن من سجده می کنند

   + مری ; ٥:۱٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۱٢/٢٧
comment نظرات ()
← صفحه بعد