شعرهای اشرف گیلانی

 

 

 

 

روی هر تخت ، شب فراوان بود
-خواب زُهدان و سیل اسپرمی –
آفرینش چه ماجرایی داشت!
سیبی افتاد و از دلش کرمی!!!

اتوبوسی میان جاده گذشت
روی هر صندلی ش آبی گرم!
زیر هر صندلی ش خاطره ای،
از شبی دیر و تختخوابی گرم
 
 
 

روی دیوارهای هر جایی
آلتی غرق نقش بستن بود
پشت هر در، روایت لذت
توی هر دستشویی کردن بود!!!
 

توی هر کوپه یک مسافر رفت
تونلی با قطار تنها ماند!!!
پای هر سفره تا غذا خوردند
گوجه ای با خیار تنها ماند!!!
 

توی هر خواب شب فراوان بود
مست هر کار، هر خودارضایی
توی فحشی رکیک دل می داد
مثل ناموس، لای هر پایی!!!

آفرینش چه ماجرایی داشت!
روی هر تخت، عقده ای سد شد
رفت و با بغض، گریه اش را خورد
اتوبوسی که با هوس رد شد

 

   + مری ; ٧:٢۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٦/٢/٢۱
comment نظرات ()

 

 

 

 

کاهِ پرخشک و آتش پنهان ،نگرانم برای این گله
شیرِ بسیار و سمّی پستان، نگرانم برای این گله
بره ها: خواب و نی لبک اما؛ درد ما را کسی نمی فهمد!
 شهوت از گرگ و بستر از چوپان، نگرانم برای این گله

   + مری ; ٧:٢۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٦/٢/٢۱
comment نظرات ()

 

 

ما پاپتی گشنه ی کون لخت تر از تو! 

ای هرزه نفس! آی! پدر سوخته! بس کن

این میخ که سوزن زن شب های طویله است 

ما را به سراپای قفس دوخته بس کن

بی فایده شد حرف زدن با تو که اینی

یاسین به در گوش تو خواندیم و چنینی!

آژیر کشان آمده ای محض چه کاری؟!

ما لب به لب از آتش افروخته بس کن!

 

 

 

شلیک شب از هر دهن باز دریده 

دل کندگی از شعله ی آزاد غریزی ست!

بیخود پی برهان و پی نکته نگردید 

همخوابگی پنجره با باد غریزی ست!

سگ دو زدن از لحظه ی پرتاب شدن ها 

مالیدن دیوار به آوار بدن ها

هر واژه فشاری ست به اندام گلوله 

خاموشی مان لحظه ی فریاد غریزی ست؟!

 

 

 

دستی بکش ای شب ! به سر و روی ستاره 

این سرخی یکدست نگو رنگ ندارد

ما خواب نبودیم که در خواب بمانیم 

لالایی خون گریه که آهنگ ندارد!

ما سایه ی در استرس موت نبودیم 

ماتم زده ی آگهی فوت نبودیم

در حالت تعلیق نمانید که اینبار 

شب گفته که با ماه سر ِ جنگ ندارد!

 

 

 

ما پاپتی گشنه ی کون لخت تر از تو! 

از شرم به غوغای خیابان نرسیدیم

سگ دو زدن سفره مگر فایده ای داشت؟! 

رفتیم که رفتیم که تا نان نرسیدیم!

از چانه زدن بر سر آزادی مان... آه! 

تا خنجر بر پیکرِ آزادی مان... آه!

گشتیم به دنبال حقیقت – که دروغ است!- 

تا هیچ کجا جز خود زندان نرسیدیم!

 

 

 

دستی بکش ای شب! به سر و روی ستاره

این سرخی بسیار که از دار به جا ماند

لرزید دل ماه که لرزید دل ما

 از خانه فقط این همه آوار به جا ماند

باید که از این حادثه امید بسازیم

 با خستگی مفرط خورشید بسازیم

بیهوده نبود آن همه فریاد کشیدن 

از زخمی ما غرّش بسیار به جا ماند...

 

   + مری ; ٧:۱٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٦/٢/٢۱
comment نظرات ()

 

 

ایمان به تو داشتن خدایا! عبث است

با درد و فشار و خستگی زاده شدیم

زاییده شدیم با غم نیست شدن

هر لحظه برای مرگ آماده شدیم

 

زاییده شدیم در تب زایدگی

هر لحظه زیاد می شود مردنمان

سرگرمی تو شده ست و سرگرمی خلق

در سرسره ی زمانه سُر خوردنمان!

 

جان کندن ما و سوژه ی شعر شدن؟!

هی! عکس نگیر! زنده ای بی کفنیم

آیینه گرفته ایم در باورشان

تصویر بد زمانه ی خویشتنیم

 

تصویر حقیقتی که در آینه است

تصویر چماق خورده توی سرمان

ما زنده ی زنده پس چرا لاشخوران

کفتار نشانده اند دور و بر مان؟!

 

ایمان به تو داشتن خدایا! عبث است

با نام تو آن به آن اسیر خطریم 

ما را وسط جهنمت خوب ببین!

ما را چه به عجز و لابه ،ما کارگریم

 

   + مری ; ٧:۱۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٦/٢/۱٦
comment نظرات ()

 

 

 

 



این انتفاضه نیست هیاهوی سنگ نیست
رسوایی کلوخ، پس از ریده مال هاست
این افتضاح باد –رسیدن به هیچ چی!-
خاموشی سکوت پس از قیل و قال هاست

پستان مادر است که سق می زنی،درست!
قدری یواش تر بدنش درد می کند
با چشم هیز تووی دل چاه می روی؟!
این زن تمام پیرهنش درد می کند

تصویری از سراب، بیابان،سکوت ....آه!
دلشوره ی سقوط به زن دست می دهد
حالا که ابر نیست به وقت گریستن 
حس کویر لوت، به زن دست می دهد

برگی نمانده است درختی نمانده است
این زن قرار نیست که چیزی تنش کند؟!!!
در این کویر داغ در این داغ شوره زار
ابری نمانده است که آبستنش کند

-این سرزمین تشنه زنی بی خیال نیست
عریانی همیشه ی تن قسمتش شود
دنبال یک درخت، پر از برگ و سایه است
حاشا که داغ لخت شدن قسمتش شود-
...
..
.
این،شعر نیست قصه ی در وقت خواب نیست
پرتاب کوه روی سر شنگ و شوخ هاست
آمــــــاده باش یکسره آمــــــــاده ایم ما
این جنگ، جنگ ماست به کام کلوخ هاست!


 

   + مری ; ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٦/٢/۸
comment نظرات ()

 

 

فرعون نگاه کرد به بالا در آسمان:

(( آاای ای خدای از همه جا بی خبر!  بخواب

اینجا تمام شهر، گرفتار وهم توست

آسوده باش و راحت و بی درد سر بخواب))

 

در زیر و روی شهر،کسی مکث کرد و بعد

دیدیم وقت غسل جنابت رسیده بود

در خواب های قاهره کل می زدند و جیغ!

اهرام مصر، حجله ی در خون تپیده بود

 

خون می چکید از نَفَس آسمان به شهر

ما دشت های تشنه ی باران ندیده ایم؟!!!

چوپان به گله گفت: ((خدایی نمانده است

ما گرگ های خسته ی پالان ندیده ام))

 

جز زوزه های باد، صدایی نمی رسید

خون در تمام شهر، به دیوار مانده بود

اهرام مصر، قاهره، میدان غرق خون...

چشمان خیس شهر، که بیدار مانده بود

.

.

.

آاای ای خدای از همه جا بی خبر! بگو

با مومنان که این همه خون ریختن بس است!

خون می چکد دوباره  دل آسمان پُر است

خیل پرنده در قفس آویختن بس است!

   + مری ; ٦:٠۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٦/٢/٦
comment نظرات ()

 

 

با چه کسی؟ از چه کسی؟... صبر کن!

دشت، پر از مور و ملخ می شود

سرب مذاب از دل آتشفشان

منتخب توده ی یخ می شود!

 

 

توده ی یخ؟! توده ی شن! کوه کاه!

خاطرم از خاک پریشان تر است

این گره ی بسته به پای زمین

از همه ی شهر، خیابان تر است

 

 

با چه کسی؟ از چه کسی؟ گوش کن

خون چه نجیبانه کمک خواسته

تیغ حرامی رگ این شهر را

با همه ی دوز و کلک خواسته

 

 

با چه کسی از تو بگویم رفیق!

در دل من رنج پریشانی ات

سنگ ترین سنگ ترین حادثه

آمد و کوبید به پیشانی ات

 

 

از چه کسی با تو بگویم رفیق!

شاکی ام از هرکه به راه من است

آه! دلم خواست که کاری کنم

اینکه دلم خواست گناه من است؟!

 

 

دشت،پر از مور و ملخ ما ولی

چند رگ ِ منتظر ِ زیر ِکشت

خاطره کن غصه ی خرداد را

ای شب تب کرده ی اردیبهشت!

 

 

آب که از سر برود رفته است

خونی ما را هوس تیغ کن

آی! بیا! شاهرگ شهر را

در وسط حادثه تبلیغ کن

 

 

   + مری ; ٥:٥۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٦/٢/٦
comment نظرات ()

 

 

لباس را جدا کن از تنت گل من!

لباس را بکن بگو کجای کاری!
تنت جهان ناشناس نیست، خوابی؟!
 خبر رسیده زیر پیرهن چه داری!

 

 

نشانی از دو تا ستاره بر تن توست
دو قصه عجیب در شب شنیدن
دو تا پرنده گیر کرده در اسارت
 دو تا انار رشد کرده محض چیدن

 

 

نشسته یک کلاغ تووی سینه بندت
خبر رسیده میهمان خوانده داری
خبر رسیده دست های زائران را
 بدون حاجت و شفا نمی گذاری!

 

 

به من چه اشک های آسمان چه رنگ است
به من چه نام ابر را صدا نکردند
به من چه وحشت از بیانیه ، به من چه
 مذاکرات بی نتیجه را نکردند!

 

 

به من چه سرزمین جیغ های گربه
نه طعمه های موش گیر، مار دارد!
به من چه شهر سر سپرده در سیاهی
 سحر که می شود هراس دار دارد

 

 

خبر رسیده از فضای سینه بندت
تویی که هیچ جا به فکر من نبودی
من اهل گفتن و مذاکره نبودم
 تو اهل جنگ های تن به تن نبودی

 

 

چقدر زل زدن به جنگ و زخم و کشتار
مرا بکار روبروی سینه بندت
به من که گوشم از صدای ضجه پر بود
 بگو خبر چه مانده توی سینه بندت؟

 

 

هوا- هوای پاک زیستن نمانده-
کجای دشت را درخت می نشانند؟
.
.
.
و سینه هات – این عقاب های آزاد-
 مرا؟! که شهر را به بند می کشانند

   + مری ; ٥:۳٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٦/۱/۱٧
comment نظرات ()
← صفحه بعد